الان پنجم آبانه. صبح امین باید ساعت 8 و نیم سرکار می بود، چون کارمند گرفتن و کلید دست امینه و نباید پشت در می موندن. من؟ مریض بودم و ولو بودم و سردرد داشتم / دارم. ساعت 5 برای نماز بیدارش کردم و خودم نماز خوندم و خوابیدم. بعد هی چشمم باز می شد و می دیدم امین داره بازی می کنه. می گفتم بخواب خسته ای . نمی خوابید. باز بیدار می شدم، بیدار بود. جالبترش این جاست که امشب شاید براشون جنس بیاد و تا دیروقت سر کار باشه و فردا هم تصمیم داریم یه سفر یکی دوروزه بریم کاشان و بعد از نماز نمی تونه بخوابه ... من به این شوهر که به خودش رحم نمی کنه چی باید بگم؟ خودم دراز کشیدم و خوابم
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده
تاريخ: شنبه
8 آبان
1395 ساعت: 17:05